شنبه پانزدهم تیر 1392

آنکه پایش را دراز می‌کند دستش را دراز نمی‌کند!

  زیاد ابوغنیمه / ترجمه: ابوعامر

ستمگر شام، «ابراهیم پاشا»، فرزند «محمد علی» حاکم قدرتمند مصر، وارد مسجد اموی شد؛ در آن هنگام عالم مشهور شام، «شیخ سعید الحلبی» برای نمازگزاران درسی علمی القا می‌کرد. ابراهیم پاشا از کنار شیخ گذشت و شیخ که در آن حال پایش را دراز کرده بود هیچ حرکتی به خود نداد و پایش را جمع نکرد! ابراهیم پاشا از این کار او خوشش نیامد و بسیار خشمگین شد و از مسجد بیرون رفت، در حالی که نسبت به شیخ قصد بدی کرده بود…

ادامه ی مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 23:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم آبان 1390

دینم در برابر 20 پنی



در یکی از سایت ها داستان عبرت آمیزی را که امام یکی از مساجد لندن درباره حادثه ای که برای خودش پیش آمده خواندم. این امام تعریف می کند:


به یکی از مساجد داخل شهر لندن منتقل شدم که کمی از محل زندگی ام دور بود. هر روز با اتوبوس از

مسجدم به خانه برمی گشتم.


چند هفته ای می شد که این مسیر را با اتوبوس طی می کردم که یک روز حادثه ی نه چندان مهمی برایم رخ داد…


سوار اتوبوس شدم و پول کرایه را به راننده دادم و او هم بقیه اش را بهم پس داد. وقتی روی صندلی ام

نشستم متوجه شدم راننده 20 پنس بیشتر بهم پس داده.

با خودم گفتم باید این مبلغ را به راننده پس بدهم. اما از یک طرف این مقدار مبلغ را چندان مهم نمی دانستم و

با خودم می گفتم این چندان مبلغی نیست که لازم باشد پسش بدهم!


همین طور داشتم با خودم یکی به دو می کردم تا اینکه تصمیم گرفتم بقیه آن پول را پس بدهم چون بالاخره حق، حق است…


هنگام پیاده شدن مبلغ اضافی را به راننده دادم و گفتم: ببخشید شما این 20 پنی را اشتباهی اضافی دادید.

راننده تبسمی کرد و گفت:


ببخشید شما همان امام جدیدی نیستید که تازه به این منطقه آمدید؟ من مدتی است که دارم درباره اسلام

فکر می‌کنم. این مبلغ را هم عمدا به شما اضافی دادم تا ببینم رفتار یک مسلمان در چنین موقعیتی چگونه خواهد بود!!

آن امام مسجد می گوید:

وقتی از اتوبوس پیاده شدم حس کردم پاهایم توانایی نگه داشتن من را ندارند. به نزدیکترین تیر چراغ آن خیابان تکیه دادم…

اشکهایم بی اراده سرازیر بودند… نگاهی به آسمان انداختم و گفتم: خدایا! نزدیک بودم دینم را به 20 پنی بفروشم!!!

نوشته شده توسط مجید در 15:47 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم مرداد 1390

شير فروش

 عادت داشت شبها در مدینه گشت بزند...

            یک شب داشت از جایی رد می شد...

صدایی شنید...

مادر به دختر گفت :به شیر آب اضافه کن...

دختر جواب داد...:امیر المومنین اگر بفهمد....؟

مادر گفت:از کجا بفهمد؟

و اینجا دختر جمله ی تاریخی معروف رو گفت: ""أن كان عمر لا يرانا فرب عمر يرانا""

و آن حضرت روز بعد آن دختر را براي فرزند خود خواستگاري كردند.

 و نتيجه ي اين ازدواج شد عمر ابن عبدالعزيز


قرار است ماه رمضان با همكاري ام بي سي و قطر سريال خليفه ي دوم از شبكه ي ام بي سي به هفت زبان زنده پخش شود

نوشته شده توسط مجید در 14:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم تیر 1390

مثبت‌نگر باش! (داستانی زیبا در مورد یک جوان مثبت‌نگر)

مثبت‌نگر باش! (داستانی زیبا در مورد یک جوان مثبت‌نگر)

مثبت نگر باشترجمه : صلاح الدین مصلح

در دههٔ سی میلادی، دانشجوی جدیدی در یکی از دانشگاههای مصر وارد دانشکدهٔ کشاورزی شد. هنگامی که وقت نماز فرا رسید بدنبال جایی گشت تا در آن نماز بخواند. به او گفتند که در دانشکده جایی برای نماز خواندن وجود ندارد؛ اما اتاق کوچکی در زیرزمین هست که می‌توانی در آن نماز بخوانی!

دانشجو به اتاق موجود در زیرزمین رفت، در حالی که در مورد افراد داخل دانشکده تعجب کرده بود که چرا به نماز هیچگونه اهمیتی نمی‌دهند؟!

آیا واقعا نماز می‌خوانند یا نه؟!

خلاصه اینکه وارد اتاق شد و حصیری قدیمی در آن یافت. اتاق نامرتب و کثیف بود. در آنجا کارگری را دید که مشغول نماز خواندن است، از او پرسید:

شما اینجا نماز می‌خوانید؟!

کارگر پاسخ داد: ای بابا! هیچ‌یک از آدم‌های بالا اهل نماز نیستند و غیر از این اتاق جای دیگری برای نماز خواندن وجود ندارد.

آن دانشجو معترضانه گفت: اما من اصلا در زیرزمین نماز نمی‌خوانم! از زیرزمین خارج شده و به دنبال جایی شناخته شده و مشخص در دانشکده گردید.

او کار بسیار عجیبی انجام داد!

ایستاد و با صدای بلند شروع به اذان گفتن کرد!! همه جا خوردند و دانشجویان شروع به مسخره کردن وی کرده و او را به همدیگر نشان داده و دیوانه‌اش خواندند.

اما او هیچ توجهی به آنها نکرد. کمی نشست و سپس برخاست و اقامهٔ نماز را به جا آورده و شروع به خواندن نماز کرد، انگار هیچ کسی را در اطراف خود نمی‌دید. او به تنهایی نماز می‌خواند… یک روز… دو روز… به همین منوال ادامه داد… بقیه به او می‌خندیدند؛ اما با گذشت روزها این خنده‌ها و مسخره‌ها برایش عادی شدند…

ناگهان تغییر عجیبی رخ داد… کارگری که در زیرزمین نماز می‌خواند، از زیرزمین بیرون آمده و شروع به نماز خواندن با او کرد… سپس به چهار نفر رسیدند و بعد از گذشت یک هفته یکی ازاساتید هم به آنها ملحق شد!

این موضوع در کل دانشکده پیچید و همه در مورد آن حرف می‌زدند. رئيس دانشکده این دانشجو را خواسته و به او گفت: چیزی که اتفاق می‌افتد اصلا قابل قبول نیست، یعنی شما دارید وسط دانشکده نماز می‌خونید؟!، ما برای شما اتاق منظم و مرتبی به عنوان مسجد می‌سازیم تا هر کس وقت نماز بتواند در آن نماز بخواند.

و بدین ترتیب اولین مسجد در دانشکدهٔ کشاورزی ساخته شد. قضیه به اینجا ختم نشد، دانشجویان دیگر دانشکده‌ها هم غیرتمند شده و گفتند: چرا دانشجویان دانشکدهٔ کشاورزی مسجد داشته باشند و ما نداشته باشیم؟! بدین ترتیب در هر دانشکده‌ای یک مسجد ساخته شد.

این دانشجو در یکی از موقعیت‌های زندگی خود با مثبت‌نگری رفتار نمود، بنابراین نتیجهٔ آن بسیار بزرگتر از چیزی بود که تصورش می‌رفت… و همچنان این شخص چه در قید حیات باشد، چه نباشد، برای هر مسجدی که در دانشگاه‌ها ساخته می‌شود و یاد الله در آن می‌شود اجر و پاداش آن به وی نیز می‌رسد. وی چیزی را به زندگی اضافه نمود.

در اینجا سؤالی مطرح می‌گردد:

واقعا ما چه چیزی به زندگی اضافه کرده‌ایم و چه دستاوردی برای دیگران داشته‌ایم؟!

سعی کنیم در هر جایی که هستیم تأثیر گذار باشیم، و بکوشیم تا اشتباهات اطراف‌مان را اصلاح کنیم… از پیمودن راه حق خجالت نکشیم و از الله ـ سبحانه و تعالی ـ توفیق بخواهیم.

پندها:

- برای خودت و دیگری پرچمی را بر افروز و اجر و پاداش آن را به دست بیاور زیرا «هر کس سنت حسنه‌ای را پایه‌گذاری کند، برای اوست اجر آن، و اجر هر کسی که بدان عمل نماید» [حدیث نبوی به روایت ابن ماجه و دیگران]

- خیر و نیکی در مردم فراوان است؛ اما آنها به کسی نیاز دارند که از خواب غفلت بیدارشان کند. پس در انجام خیر درنگ نکن و فرصت را از دست مده.

- به منفی‌گرایان و مسخره‌کننده‌گان هیچ توجهی نکن؛ به راهت ادامه بده و آنچه که پیامبران در هنگام دعوت اقوامشان بسوی خیر، به آن دچار شدند را به یاد آور.

منبع : سایت “مجموعة ورقات”

نوشته شده توسط مجید در 15:27 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم آبان 1389

حداقل یکی از اینها باش

qemmaاستاد دکتر عبدالکریم بکار / ترجمه: ابوعامر
برادران گرامی، خواهران بزرگوار، السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
از خداوند می خواهم که شما و آنان را که دوست دارید در بهترین حال نگه بدارد…
اگر به اوضاع و احوال خویش نگاهی بیندازیم خواهیم دید که ما معمولا با وقت هایی خالی و بی ارزشی مواجهیم که نمی دانیم چگونه باید از آن استفاده ببریم یا اینکه از آن در کارهایی بی ارزش یا نه چندان راضی کننده استفاده می بریم.
اینجاست که یکی از اندیشمندان معاصر بسیار هوشمندانه می گوید:
“یا خود یک پروژه باش، یا یک پروژه به وجود بیاور و یا در موفقیت یک پروژه مشارکت کن”خداوند برخی از انسان ها را چنان گرامی داشته تا جایی که خود بسان درختی بزرگ گردیده اند که مردم از آنان سایه گرفته و از ثمره شان بهره می گیرند و از دیدنشان لذت می برند. اینگونه افراد همان رهبران بزرگ و امامان مشهور و علمای ثابت قدم و اندیشمندان کم نظیر هستند.

حال هر کدام از ما که توانستیم سعی کنیم به این رتبه برسیم زیرا که امت به شدت نیاز به چنین چهره هایی دارد تا آن را در مسیر هدایت و پیشرفت راه نما شود.

دسته ای دیگر از انسان ها هستند که توانایی این را ندارند که خود یک «پروژه» باشند اما خداوند به آنان این توفیق را داده که پروژه ای بزرگ را به وجود بیاورند. اینگونه افراد را می بینی که توان خود را در راه نشر خیر و کمک به ضعیفان و برطرف نمودن نیازهای آنان، صرف می کنند.

چنین کسانی را همیشه در حال تلاش برای تاسیس انجمن ها و هیئت ها و سازمان های سودمند و یا مطرح کردن راه کاری کارا و نوآورانه مشاهده می کنی.
در این میان گروه سومی هم هستند که به تنهایی توانایی به وجود آوردن یک پروژه را ندارند و بر این اساس به یاری صاحبان دیگر پروژه ها می پردازند. گاه با نظر و مشورت و گاه با تلاش و کمک و گاه با وقت و یا باکمک مالی.

چنین اشخاصی می دانند که زندگی واقعی یعنی تلاش و بخشش و مشارکت. بر این اساس اینگونه انسان ها همیشه در تلاشند که از مشکلی که حل کرده اند به مشکل دیگری بروندتا آن را نیز از میان بردارند و از پروژه ای که به اتمام رسیده به یک پروزه ی در حال تاسیس…

این گروه های سه گانه برکت این امت و باعث رونق آنند. چه بد است که انسان خود را به دور از این سه گروه و مشغول به هدفت های کوچک و یا لذت های از بین رفتنی ببیند!

 / ترجمه: ابوعامر

منبع: نامه های هفتگی دکتر عبدالکریم بکار در سایت ایشان

نوشته شده توسط مجید در 17:21 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یکم مهر 1389

دانلود کتاب بسیار زیبای لا تحزن..به زبان فارسی...از دکتر القرنی..

دانلود کتاب بسیار زیبای لا تحزن..به زبان فارسی...دکتر القرنی..
 
 
    
برای رویت آنلاین نسخه پی دی اف "PDF" روی تصویر کلیک کنید.
برای دریافت فایل پی دی اف "PDF" اینجا را فشار دهید.
برای دریافت فایل وورد "Word" اینجا را فشار دهید.
3.3 MB
1.08 MB
نوشته شده توسط مجید در 12:58 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389

چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانند..

الله
چه زیبا هستند قصه هایی که انسان را به سوی خدا بازمی گردانندقبل از روزی که پشیمانی و گریه فایده ای نداشته باشد… روزی که انسان می گوید ای کاش برای زندگانی ابدیم اعمال نیک می فرستادم… تمنا می کند که به دنیا بازگردد تا برای عبادت خدا تلاش کند… ولی چه کسی می تواند این فرصت را به او بدهد… دنیا دیگر برای او تمام شده…

چقدر گناه کرده ای؟… و چقدر نافرمانی؟… وچقدر کار امروز را به فردا انداخته ای؟…
آیا فرصت نداشتی؟… گمان کردی که چون جوانی نخواهی مرد؟…….. سلامتی فریبت داد؟… جوانی گولت زد؟… مالت تو را فریفت؟…

و فراموش کردی و فراموش… سفر را فراموش کردی… قبر را فراموش کردی… به خدا قسمت می دهم اگر تمامی دنیا را داشتی… چه قدر می دادی تا در این روز نجات پیدا کنی؟… برادران و خواهرانم به خدا قسم سفر دراز است و توشه کم…

پس باید بازگردیم… بازگردیم قبل از اینکه در آن مکان تاریک و ظلمانی، تنها و غریب ، میهمان ناخوانده باشیم
آنجا که یا باغچه ای از بهشت، یا گودالی از جهنم خواهد شد.

عزیزان من

این داستان جوانی است که در خانواده ثروتمندی بزرگ شده بود… هیچ یک از خواسته هایش رد نمی شد…
بی هیچ ترسی به معصیت الله مشغول بود… سرخوش از کارهایش…
به آنها افتخار می کرد… شب و روز… و روز و شب، از دنیا چیزی نمی فهمید مگر آنچه که با آن پروردگارش را خشمگین کند…

ولی در همسایگی اش جوانی بود که جز طاعت خدا و قرائت قرآن و دعوت مردم به خیر، چیز دیگری نمی شناخت…
جوان عبادتکار با جوان گناهکار آشنا شد و با خودش گفت: چرا من سبب هدایش نباشم؟
و جوان گناهکار با خود گفت: چرا او را به کارهایی که خود انجام می دهم دعوت نکنم ؟

و هردو شروع کردند….

مومن پیوسته با او از طاعت خدا و گناهکار از جدیدترین فیلمها سخن می گفت…
تا اینکه در یکی از روزها دو دوست قرار گذاشتند که به گردش بروند…
منتظر آسانسور شدند… ولی هر چه صبر کردند آسانسور پایین نیامد
مومن رفت تا نگاهی بیاندازد …، در آسانسور را باز کرد تا نگاهی بیاندازد
اما

ناگهان آسانسور بر گردنش فرود آمد…
جوان گناهکار تا به خود آمد دید که گردن دوستش قطع شده… او را در آغوش گرفت و همانند پدری که فرزندش و مادری که جگرگوشه اش را از دست داده گریه می کرد و فریاد می زد… برادرم، عزیزم جواب بده!

به خانه بازگشت در حالی که گریه می کرد و از آنچه از دست داده بود حسرت می خورد…
حالتش از شادی به اندوه ، از سینما به مسجد و از موسیقی به خواندن قرآن کریم عوض شد، و در یکی از روزها تصمیم گرفت که به عمره برود و بعضی از دوستانش را با هزینه خودش با خود ببرد…

آنجا او در کنار کعبه، با صدای بلند می گریست… و می گفت: به خدایم چه بگویم؟ چه کنم روزی که در درگاهش حاضر می شوم؟
و زار زار می گریست… گویی در همان روز فرزندش را از دست داده بود.

دوستانش تعریف می کنند: ما همان روز در مکه راه می رفتیم، می خندیدیم ، شوخی می کردیم و حرف می زدیم در حالی که چشمان او مملو از اشک بود ، سخن نمی گفت مگر با ذکر و استغفار و اشک چشم…
پیوسته می گفت:دوست من خدا رحمتت کند… اگر آنروز من جای تو بودم الان چه می کردم… از خدا می خواهم که مرا به تو ملحق کند قسم به خدا مشتاق دیدارت هستم…

از او سوال می کردیم چه کسی؟ می گفت کسی که مرا به این راه راهنمایی کرد و ناگهان سنگی از بالای ساختمان بر سر جوان سقوط کرد و او را به زمین انداخت… و درحالی که لبخند می زد گفت : برایم دعا کنید همانطور که برای دوستم دعا کردم و چشم از این جهان بربست…

آیا کسی هست که عبرت گیرد

نوشته: ابو بدر
سایت طریق التوبه
ترجمه : ابو عمر انصاری

نوشته شده توسط مجید در 6:49 |  لینک ثابت   • 

شنبه ششم شهریور 1389

اگر به گناه خاصی عادت دارید

  اگر به گناه خاصی عادت دارید و می خواهید ترک کنید...

اگربه استمنا یا سیگار کشیدن و یا هز مصیبت دیگر معتاد هستید و اراده دارید...که ترک کنید...

کافیست که بعد از انجام هر کدام از انها وضو بگیرید و دو رکعت نماز بخوانید...

مثلا سیگار...بعد از کشیدن هر نخ سیگار..وضو بگیر و دو رکعت نماز بخون... ونتیجه  اش رو خیلی زود ببین..

در پست های بعدی داستان بعضی از اشخاص را برای شما نقل خواهم  کرد...

به اميد روزي تو هم تجربه ات را براي كسي نقل كني

از همین الان شروع کن.....

نماز كمر شيطان را مي شكند       


كسي كاو بر خودي زد لا إله را           زخـــــــــــــاك مرده روياند نگه را

مده ازدست دامــــان چنين مرد       كه ديـــدم در كمندش مهر ومه را

تو اي نادان دل آگاه دريــــاب              به خود مثل نياكـــــــان راه دريــاب

چسان مؤمن كنده پوشيده فاش را         ز لا مــــــوجود الا الله دريـــــاب

                                                                               اقبال لاهوري

نوشته شده توسط مجید در 6:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389

سه سوال

امروز با یه داستان به صورت ویدیویی آمدم....

این داستان به اسم سه سوال است که شیخ محمد صالح پردل(حفظه الله) تعریف می کند....

سوال اول: خدا چه میخورد؟

سوال دوم :خدا چه می پوشد؟

سوال سوم: خدا چکار می کند؟

داستان زیبایی است ...دانلود کنید و از دست ندهید....

برای ذخیره کلیپ روی لینک راست کلیک کرده و گزینه Save Target As را بزنید.
نوشته شده توسط مجید در 5:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم مرداد 1389

رمضان فرصتی برای توبه..






نوشته شده توسط مجید در 16:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389

رمضان فرصتی است برای توبه...

و هکذا رمضان غیرنی.........

                      

منتظر چی هستی؟

 

فضیلت توبه و توبه کنندگان:

1- خداوند توبه کاران را دوست دارد)...و إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ)( بقره:222)

2- تبدیل کارهای زشت و ناپسند به حسنات )إِلَّا مَن تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَمَلاً صَالِحاً فَأُوْلَئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئَاتِهِمْ حَسَنَاتٍ( فرقان:70)

3- ملائک مقرب درگاه خداوند برای توبه کنندگان طلب مغفرت می کنند و از خداوند می خواهند که آنان را از عذاب دوزخ حفظ کند)الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ( (‏غافر :7)...

.....

متن کامل در ادامه  مطلب....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 0:52 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم مرداد 1389

حکايت آقا الاغه!!

حکايت آقا الاغه!!                                         

تقريبا يک ساعتی بود که با همسايه نشسته بوديم, حرفی برای گفتن نداشتيم من هم از روی شوخی ووقت کشی خواستم جلسه را دوباره گرم کنم, با خنده حالگيرانه ای گفتم: راستی زينب, زندگينامه آقا الاغه را خوانده ای؟

گمان می کردم که از اين سؤالم دهنش هشت خواهد آورد واز من می خواهد برايش تعريف کنم, ومن هم شرط وشروطی می گذارم وبهر حال يک جوری حالش را می گيرم, اما انگار او از من زرنگتر بود که بلا فاصله دنيای خيال مرا بر هم زد وگفت: بله, حفظش هم کرده ام!

اينجا بود که دهن من هشت آورد وغافلگير شدم.. خواستم طوری خودم را نجات دهم که با جديت گفتم: اگر راست می گی تعريف کن ببينم!

زينب هم بادی به گلو داد وبا صدايی نرم ومادر بزرگانه گفت:

يکی بود.. يکی نبود.. زير گنبد کبود, یه خری بود ویه خر خانم.. یه پسر داشتن.. آقا الاغه نامش گذاشتن..

خلاصه ماجرا .. بگم برای شما.. عزيزان ما..

.

.

. ادامه ي مطلب...

              اختيار با شماست! .. يکی از دو راه ...

.......

نوشته شده توسط مجید در 11:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه نهم مرداد 1389

به زودي با حكايت جالب آقا الاغه به روز خواهيم بود.....

نوشته شده توسط مجید در 11:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389

«هنريك برودر»، نويسنده مشهور يهودي مسلمان شدن خود را رسماً اعلام كرد

المان را لرزاند............

«هنريك برودر»، نويسنده مشهور يهودي مسلمان شدن خود را رسماً اعلام كرد

«هنريك برودر» نويسنده يهودي و مشهور آلماني با اعلام مسلمان شدن خود، نام خود را به «هنريك محمد برودر» تغيير داد.

روشنفكر مشهور و يهودي آلماني پس از يك سلسله انتقادات و تاليفات شديد عليه اسلام و مسلمانان، به طور علني مسلمان شدن خود را اعلام كرد.
پايگاه اينترنتي «بلا قيود» روز يكشنبه در اين‌باره نوشت: «هنريك برودر» روزنامه‌نگار و نويسنده نشريه آلماني «اشپيگل» و نويسنده پرفروش‌ترين كتاب سال آلمان در سال 2007 و برنده جايزه كتاب سال اين كشور با نام «بشتابيد.. اروپا تسليم مي‌شود» مسلمان شده است.
بنابر اين گزارش، وي پيش از اسلام آوردن معتقد بوده است كه «وقتي كه وزير دادگستري آلمان اعلام مي‌كند امكان استفاده از قوانين شريعت در قانونگذاري وجود دارد من معتقدم كه اروپا نبايد تسليم مسلمانان شود؛ اسلام يك ايدئولوژي ضدزندگي غربي است. اروپا تا بيست سال ديگر به اسلامي دموكراتيك متحول خواهد شد.»
به گفته روزنامه مصري «الاسبوع» اين نويسنده 61ساله لهستاني‌تبار آشكارا فرياد برآورده است كه: «بشنويد، ‌من مسلمان شده‌ام».
بنا بر اين گزارش، وي كه سال‌ها با امام جماعت مسجد رضا در «نيوكولن» به بحث پرداخته بود، سرانجام با مسلمان شدن خود اعلام كرد كه از اين حقيقت پنهان شده كه تمامي وجودش را فراگرفته بود راحت شده است.
وي در رابطه با كنار گذاشتن آئين يهودي گفت: به سوي اسلامي خواهم رفت كه دين فطرتي است كه هر انساني بر اساس آن متولد شده است.
وي كه در برابر دو شاهد اسلام آورده و نام خود را نيز به «هنري محمد برودر» تغيير داده است تاكيد مي‌كند: «من هم اكنون عضو يك امت يك ميليارد و 300ميليون نفري هستم كه همواره در معرض اهانت بوده و من از اينكه به خانه‌اي كه در آن متولد شدم بازگشته‌ام بسيار خوشحالم.»
اين نويسنده و طنزپردار آلماني همچنين در سال 1384 نخستين بار كه محمود احمدي‌نژاد ايده انتقال اسرا‌ئيل به اروپا يا آمريكا را مطرح كرد، مقاله‌اي با عنوان «اشلسويگ هولشتاين را به يهوديان بدهيد» در نسخه آن‌لاين اشپيگل و روزنامه دي ولت به چاپ رساند كه در آن با طنز و طعنه فراوان از اين ايده دفاع مي‌شد. وي در اين مقاله گفته بود كه اين طرح را ابتدا خود او مطرح كرده‌است: «اگر چيزي بنام عدالت تاريخي در اين جهان وجود مي‌داشت، آنگاه دولت يهودي مي‌بايستي در اشلسويگ-هولشتاين و يا در ايالت باواريا تشكيل مي‌شد و نه در فلسطين..»
مسائلي كه وي در نوشته‌هاي جدلي، طعنه‌زن و طنزآميز خود مطرح مي‌كند بيشتر شامل «ناسيونال سوسياليسم آلمان»، مسئله‌ «يهودي‌ها در اروپا»، «جنبش چپ آلمان»، «اسلام‌گرايي»، اسرائيل و مناقشه اسرائيل و فلسطين مي‌شود.
هرچند پدر و مادر وي از بازماندگان كشتار يهوديان لهستان محسوب مي‌شوند، اما «برودر» نسبت به اقدامات يهوديان آلمان در آن سال‌ها انتقاد كرده است.

منبع.تابش.نت

نوشته شده توسط مجید در 2:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم تیر 1389

پادشاه و سه وزیرش

پادشاه و سه وزیرش

bostan

 

در یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند

و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود

و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند

همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.

اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود.

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود.

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

وقتی وزیران نزد شاه آمدند ،  به سربازانش دستور داد ، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند

در زندانی دور که هیچ کس دستش به آنجا نرسد و هیچ آب و غذایی هم به آنها نرسانند

وزیر اول پیوسته از میوه های خوبی که جمع آوری کرده بود می خورد تا اینکه سه ماه به پایان رسید

اما وزیر دوم ، این سه ماه را با سختی و گرسنگی و مقدار میوه های تازه ای که جمع آوری کرده بود سپری کرد

و وزیر سوم قبل از اینکه ماه اول به پایان برسد از گرسنگی مرد.

………………….

حال از خود این سؤال را بپرسیم ، ما از کدام گروه هستیم ؟ زیرا ما الآن در باغ دنیا بوده و آزادیم تا اعمال خوب یا اعمال بد و فاسد را جمع آوری کنیم ،

اما فردا زمانی که ملک الموت امر می شود تا ما را در قبرمان زندانی کند

در آن زندان تنگ و تاریک و در تنهایی ،

نظرت چیست؟

آنجاست که اعمال خوب و پاکیزه ای که در زندگی دنیا جمع کرده ایم به ما سود می رسانند.

الله تعالی می فرماید: (وَتَزَوَّدُواْ فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَى وَاتَّقُونِ يَا أُوْلِي الأَلْبَابِ) البقره 197

و توشه برگيريد كه بهترين توشه پرهيزگاري است ، و اي خردمندان ! از ( خشم و كيفر ) من بپرهيزيد .

پس کمی بایستیم و با خود بیاندیشیم .. فردا در زندانمان چه خواهیم کرد !

منبع:وب نوشت انصاری با اندکی تصرف

ترجمه: ابوعمر انصاری

نوشته شده توسط مجید در 1:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389

خدا از زبان ملاصدرا

ملاصدرا می گوید:


خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
و به قدر نیاز تو فرود می آید
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کارگشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
ناامیدان را امید می شود
گمگشتگان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را...
به شرط اعتقاد
به شرط پاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس
بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف
و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...
چنین کنید تا ببینید چگونه
بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟
"آیا خدا برای بنده خویش كافی نیست؟

 

نوشته شده توسط مجید در 12:27 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم تیر 1389

millatfacebook.com)فیس بوک مسلمانان و طرفدارن صلح

مسلمانان پاکستانی سایتی اجتماعی را به منظور مقابله با سایت فیس بوک که در این اواخر یکی از مشترکان غربی آن مسابقه ای را به عنوان کاریکاتور از پیامبر اسلام راه انداخته بود، راه اندازی کردند.

جمعی 6 نفره از مهندسین ارتباطات در لاهور پایتخت فرهنگی پاکستان سایتی اجتماعی به نام (millatfacebook.com) برای ارتباط 1.6 میلیارد مسلمان جهان و به منظور اعتراض به توهین به اسلام راه اندازی کردند.

ویژگیهای سایت جدید

سایت ملت فیس بوک یک سایت پاکستانی اسلامی برای مسلمان می باشد و همچنین به انسانهای با اخلاق از دیگر ادیان نیز خوش آمد می گوید.

یکی از سازندگان این سایت می گوید: متخصصان تکنولوژی ارتباطات 24 ساعته مشغول ارایه ی خدماتی هستند تا بتوانند با سایت فیس بوک اصلی مقابله به مثل بکنند.

در این سایت جدید یک صفحه به نام  تازه ترین خبرها برای تعلیقات دوستان بر این سایت طراحی شده است و همچنین امکانات آپلود کردن تصویر و فیلم و چت کردن و نامه نگاری را نیز برای مشترکین فراهم می آورد.

 این سایت جدید می گوید در سه روز گذشته از بین جوانان پاکستانی که با انگلیسی آشنایی دارند 4300 عضو گرفته است.

عثمان زهیر (24 ساله) یکی از مهندسین راه اندازی سایت می گوید: می خواهیم به مالکان فیس بوک بگوییم هرگاه با ما بد رفتاری کنید باید تاوان آنرا پرداخت کنید و هر کسی به پیامبر اسلام صلی الله علیه وسلم توهین کند ما در مقابل وی خواهیم ایستاد و زیانهای اقتصادی زیادی را به وی وارد خواهیم آورد و وی را از پای در می آوریم.

منبع : تابش.نت

نوشته شده توسط مجید در 17:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه نوزدهم تیر 1389

برای دانلود کتاب مشهور(لاتحزن غم مخور) به زبان عربی

برای دانلود کتاب مشهور و پرفروشترین کتاب عرب (لاتحزن غم مخور) به زبان عربی  

 برای دانلود

نوشته شده توسط مجید در 14:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دهم تیر 1389

من از او بیاموزم؟

من از او بیاموزم؟

adab-01دکتر میسرة طاهر / ترجمه: ابوعامر

شخص اول هر روز صبح برای خرید روزنامه کنار دکه می‌ایستاد، سلامی به روزنامه‌فروش می‌کرد و روزنامه‌ی همیشگی خود را برمی‌داشت و می‌رفت اما هیچگاه جواب سلام خود را از روزنامه‌فروش نمی‌شنید!

تقریبا هر روز شخص دیگری نیز همان ساعت برای خرید روزنامه‌ی دلخواهش به آن دکه می‌آمد…

این سلام کردن‌ها و جواب ندادن روزنامه‌فروش هر روز اتفاق می‌افتاد و شخص دوم هم هر روز این موضوع را می‌دید تا اینکه یک روز طاقت نیاورد و به شخص اول گفت:

- چرا به دکه دار سلام می‌کنی؟ من این چند هفته مراقب تو هستم، تو همیشه این کار را می‌کنی.

شخص اولی در جوابش گفت:

- چه اشکالی دارد با او سلام کنم؟

- آخر تو یک بار شنیدی که او جواب تو را بدهد؟

- نه.

- پس چرا به کسی که جواب سلامت را نمی‌دهد سلام می‌کنی؟!

- تو فکر می‌کنی سبب اینکه او جواب سلام من را نمی‌دهد چیست؟

- شک ندارم که او آدم بی ادبی است. یعنی اصلا مستحق این سلام تو نیست.

- پس به نظر تو او آدم بی ادبی است؟

- بله.

- تو از من می‌خواهی من از او بی ادبی یاد بگیرم یا اینکه او از من ادب یاد بگیرد؟

شخص دوم بر اثر حرف حساب شخص اول نتوانست چیزی بگوید. سپس پس از مدتی سکوت گفت:

- ولی او بی ادب است! او باید جواب سلام را بدهد.

شخص اول گفت:

adab-02

در صورتی که ما در پاسخ به بدی دیگران خوبی را رها کنیم خوبی‌ها از بین خواهند رفت

- دوست من، جواب سلام ندادن او هر دلیلی که داشته باشد نباید باعث شود من افسار رفتار و کردار خود را به دست دیگران بدهم. اگر من هم مثل او شوم و دست از سلام گفتن به دیگر بردارم او بر من پیروز خواهد شد و در نتیجه این اوست که رفتار خود را به من آموخته است و شخصی که دارای اخلاق و رفتار اشتباه است در جامعه قدرت یافته و رفتار او در میان مردم منتشر خواهد شد.

اما اگر من به اصول و مبادی خود پایبند بمانم و با کسانی که روبرو می‌شوم سلام و علیک کنم از آنچه به آن معتقدم محافظت کرده‌ام و دیر یا زود دیگران نیز این رفتار درست را خواهند آموخت.

سپس ادامه داد:

- آیا قبول نداری که رفتار اشتباه به سم یا آتش می‌ماند؟ اگر بر سم، سم بیفزاییم کشنده‌تر خواهد شد و اگر به آتش، آتش افزوده یا هیزم برسانیم شعله‌ورتر خواهد شد.

دوست من باور کن که نیروی ما، در محافظت از استقلال شخصیتی ما نهفته است. اگر ما تحت تاثیر رفتار امثال او قرار بگیریم اجازه داده‌ایم که سمی که در رفتار آنهاست و یا کم ادبی آنها در ما تاثیر گذاشته و آنان آنچه را خود دوست نداریم به ما منتقل کنند، و در پایان این آنها هستند که در نبرد همیشگی میان صحیح و اشتباه پیروز شده‌اند.

برای دانستن کار صحیح کمی در پاسخ رسول خدا ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ به فرشته‌ی کوه‌ها پس از رفتار بدی که اهل طائف با وی داشتند دقت کن. آن فرشته از رسول الله ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  پرسید: «ای محمد – صلی الله علیه وآله وسلم – آیا دو کوه را بر آن‌ها به هم بیاورم؟»

او فرمود: «خیر… من امید دارم که از نسل این‌ها کسانی به دنیا بیایند که الله را عبادت کنند… خدایا قوم من را هدایت کن که آنان نمی‌دانند».

خوب دقت کن! همه‌ی تلاش‌های قوم پیامبر نتوانست پیامبر ـ صلی الله علیه وآله وسلم ـ  را از روش درستی که در پیش گرفته بود بازدارد و یا رفتار او را تغییر دهد. با وجود اینکه او بشر بود و مثل دیگر انسان‌ها ار رفتار بد آنان دچار اندوه و درد می‌شد، اما چیزی که او را از دیگران متمایز ساخته بود همین تسامح گسترده‌ای بود که در درون خود داشت و باعث می‌شد خود را کنترل کند.

و همینطور این اصرار و پافشاری او بود که توانست بر روش درست خود محافظت کند حتی اگر رفتار مردم در برابر خوبی‌های او بد یا جاهلانه و زشت بود.

و همچنان این سوال باقی می‌ماند که:

آیا دیگران از ما ادب بیاموزند یا ما از آنها بی ادبی را؟

منبع:سایت بیداری

نوشته شده توسط مجید در 15:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389

نمی خواهی زندگی جدید را آغاز کنی؟

آیا راضی می شوی مثل این باشی؟

راوی داستان تعریف می کند:در فامیلمان اشنای دوری داشتم نسب ما را نزدیک و دین ما را دور به دلیل

اطلاع از لحظه های او مطلع شدم نماز نمی خواند و مانند او زیاد است

بارها او را نصیحت کردم که به جمع نماز گزاران بپیوندد ولی .... ولی گمان می کرد که عمر زیاد است.... و زندگی این دنیا دائمی است.... تباه شدند تاخیر کنندگان توبه که امروز و فردا می کنند..... چه قدر به او گفتم چند سال زندگی می کنی؟....20 سال ......30 سال ......نه بگو 100 سال.... آخرش چی ؟یه روزی

باید رفت خواه کوتاه باشد یا طولانی

در شبی که فکرش هم نمی کرد..... شیطان بر او چیره شد و یاد خدا را از او برد.... ونفس خود را در لجن

گناه و عصیان رها کرد.... آرزوهای پوچ و طولانی او را تباه کردند ......و مثل او زیا د است..... گناهان به او خیانت کردند

ناگهان بدون هیچ قول و قراری مهمانی در خانه ی او را زد این مهمان اولین و اخرین زیارتش است و

بس..... ولی مهمانی سنگین است .....نمی شود جلویش را گرفت......تلاش کرد به تاخیر بیندازد با

کمک پول و فرزند با کمک دکتر ولی نه.......همه چی تمام شد روح از بدن خارج شد وروزهای سختی را در پیش دارد

و تو ای خواننده ی گرامی به من بگو احوال با نماز چه طور است ؟گروهی نمی خوانند گروهی عشقی می خوانند هر وقت خواستند ...../؟و ....

آیا فکر نمی کنیم روزی خواهیم رفت؟

ایا وقت آن نرسیده است که به جمع صفوف نماز گزاران ملحق شویم؟؟

آیا وقت آن نرسیده است که به کاروان توبه کنندگان بپیوندیم؟

نهایت خود را انتخاب کن ؟ انتخاب با خود تو هست؟.....ببین و عبرت گیر ببین چه چیزی همراه تو خواهد بود؟

آیا نمی بینی موت دوستان را؟

آیا فکر نمی کنی از مرگ غافل شدیم؟

روزانه چند نفر می میرند؟ روزی ما هم نفری از آنها خواهیم بود

برادران و خواهران من

الله عزوجل می فرماید:

{و من یغفر الذنوب إلا الله}

«و کیست به جز الله که گناهان را بیامرزد؟»

یقینا الله اکنون تو و آنچه در قلبت می‌گذرد را می‌بیند و منتظر توبه‌ات است ، پس کاری کن که دوستدارت الله تو را در حال توبه ببیند.

چه بسا این داستان عبرت انگیز دری به سوی دعوت به توبه باشد.

وصلى الله وسلم على نبینا محمد وعلى آله وصحبه وسلم.

 

حالا بگو نمی خواهی زندگی جدیدی را آغاز کنی؟؟؟؟

؟

faryadras

نوشته شده توسط مجید در 13:0 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389

سفر سیدنا عمربن خطاب (رضی الله عنه) به بیت‌المقدس

به ادامه ی مطلب بروید.............

safare-omar-be-qods

در جواب گفت:

ما قومی هستیم که خداوند با اسلام ما را عزت داده است و عزت را غیر از خدا و اسلام نمی خواهیم.

سفر سیدنا عمربن خطاب (رضی الله عنه) به بیت‌المقدس

علامه ابوالحسن ندوی / ترجمه: عبدالله تیموری

در زمان خلافت سیدنا عمربن خطاب (رضی الله عنه) دامنه ی فتوحات اسلامی در سرزمین شام گسترش یافت تا به بیت المقدس که مسجد الاقصی در آن قرار دارد رسید.

در اینجا بود که فرمانروایان مسیحی که بر سرزمین شام و روم حکومت می کردند در خواست کردند که باید خلیفۀ مسلمانان شخصاً حضور داشته باشد و قرارداد صلح را به دست خود بنویسد تا کلیدهای مسجد الاقصی را به وی تحویل دهند. زیرا تحویل بیت المقدس و مسجد الاقصی به این آسانی نیست. قدس با شهرهای دیگر فرق می کند. شهرهای دیگر از منزلت و جایگاه قدس برخوردار نیستند......................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 0:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389

سپس بی‌نماز شدم…

سپس بی‌نماز شدم…

برای خواند به ادامه ی مطلب بروید.....

 

bi-namaz-shodamنجیب الزامل / ترجمه: ابوعامر

«راز نماز در این است؛ نماز دنیا را تغییر نمی دهد، نماز ما را تغییر می دهد، ما دنیا را تغییر می دهیم».

نوجوان بودم، و جریان های فکری ما را همه جا تعقیب می کردند، در هر کتاب، در هر بحث و گفتگو. ....../

najib-zamelنجیب الزامل نویسنده و روزنامه نگار سعودی و عضو مجلس شورای سعودی است. وی در روزنامه ی الاقتصادیه و الیوم مقاله می نویسد. آنچه گذشت داستان الحاد و سپس بازگشت او بود. برای ارتباط با استاد نجیب الزامل می توانید به صفحه ی او در فیس بوک مراجعه کنید.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 22:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389

نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ

برای خواندن این داستان به ادامه ی مطلب بروید ....

نبرد من؛ داستان اولین نماز دکتر جفری لانگ

even-angels-askترجمه: ابوعامر

 این دعای پایانی را گفتم:

«خدای من! اگر دوباره به خودم جرأت دادم که به تو کفر بورزم، قبل از آن مرا بکش! مرا از این زندگی راحت کن.. خیلی سخت است که با این همه عیب و نقص زندگی کنم، اما حتی یک روز هم نخواهم توانست با انکار تو زنده بمانم!»

برگرفته از کتاب “Even Angels Ask ” (حتی فرشتگان نیز می پرسند) اثر دکتر جفری لانگ. برگردان از ترجمه ی عربی این قسمت از کتاب توسط دکتر عثمان قدری مکانسی

278-7


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید در 17:44 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389

دستش را رد نکن

دستش را رد نکن

dastan0ebratفیصل بن عبدالله العمری / ترجمه : ابوعمر انصاری

مادر به استقبال زن همسایه که برای ملاقات آنها آمده بود رفت و فاطمه همچنان سرجای خود نشسته بود.

مادر از این کار فاطمه کاملا گیچ شده بود، او هیچ حرکتی از خود برای استقبال از میهمان نکرده و از جای خود بلند هم نشده بود و حتی وقتی که زن همسایه دستش را برای سلام به طرف او دراز کرد، دست او را نگرفته و او را لحظاتی با دست باز رها کرد تا اینکه مادر بهت‌زده اش مجبور شد فریاد زده و بگوید: بلند شو و به خاله‌ات سلام کن!

فاطمه بدون اینکه از جایش بلند شود و گویی که چیزی نشنیده، با بی توجهی جواب مادرش را داد.

زن همسایه که از دست فاطمه ناراحت شده بود و احساس می‌کرد که به او بی‌احترامی شده، دست درازشده‌اش را عقب کشید… خواست که به خانه‌اش برگردد و گفت: مثل اینکه وقت خوبی نیامده‌ام.

در این لحظه فاطمه از جایش برخواست و دست زن همسایه را گرفته و سر او را بوسید و گفت: خاله، من را ببخش اصلا قصد اهانت به شما را نداشتم و دست او را با احترام و لطف گرفت و او را وادار کرد که بنشیند.

و به او گفت: خاله ، خودت می دانی که من چه اندازه تو را دوست دارم.

فاطمه موفق شد خیال زن همسایه را آسوده کرده و ناراحتی ای را که به سبب کار عجیب و نامفهمومش در او ایجاد کرده بود را از بین ببرد.

اما مادر همچنان خود را کنترل می کرد تا عصبانیتش را پنهان کند.

زن همسایه برای خداحافظی برخواست و فاطمه نیز فورا بلند شد و دست راست او را گرفت تا اینکه او دستش را دراز نکند.

و گفت: باید دست من دراز بماند بدون اینکه تو دستت را دراز کنی تا زشتی کاری را که با تو کرده ام برایم آشکار شود.

ولی زن همسایه او را در آغوش کشید و سرش را بوسیده و گفت: اشکالی ندارد تو قسم خوردی که قصد اهانت نداشته‌ای.

همین که زن همسایه منزل را ترک کرد مادر به فاطمه با لحنی که عصبانیت در آن نهفته بود گفت: چه چیزی باعث شد این کار را بکنی؟

فاطمه گفت: می دانم که باعث ناراحتی و شرمندگی‌ات شدم ، مادرم ، من را ببخش.

مادر گفت: دستش را به سویت دراز کرده و تو سرجایت می نشینی و بلند نمی‌شوی دستش را بگیری و به او سلام کنی؟!

فاطمه گفت: تو هم مادرم همین کار را می کنی!

مادر فریاد زد: من هم همین کار را می‌کنم فاطمه؟!

گفت: بله شبانه‌روز این کار را می‌کنی

مادر با تندی جواب داد: من شبانه روز چه کار می‌کنم؟

فاطمه گفت: دستش را به سویت دراز می کند ولی تو دستت را به سویش نمی بری

مادر با عصبانیت فریاد زد: او چه کسی است که دستش را به سوی من دراز می‌کند و من دستم را به سویش دراز نمی‌کنم؟

فاطمه گفت: الله ، مادرم…

الله سبحانه و تعالی دستش را هنگام روز به سویت می گشاید تا توبه کنی… و شبانگاه دستش را به سویت می‌گشاید تا به سوی او بازگردی…

و تو توبه نمی کنی…

دستت را به سویش دراز نمی‌کنی تا با او عهد توبه ببندی.

مادر ساکت بود و سخنان دختر او را حیرت‌زده کرده بود

فاطمه به سخنانش ادامه داد : آیا زمانی که دستم را به سوی همسایه مان دراز نکردم، تو ناراحت نشدی و نترسیدی تصور خوبی را که نسبت به من دارد از بین برود؟

مادرم… من هر روز غصه می خورم، از اینکه می بینم تو دست هایت را برای توبه به سوی الله که شبانه روز دستهایش را به سوی تو دراز کرده ، دراز نمی کنی .

رسول الله صلی الله علیه و سلم می فرماید:

«إن الله تعالى یبسط یده باللیل لیتوب مسیء النهار ، ویبسط یده بالنهار لیتوب مسیء اللیل حتى تطلع الشمس من مغربها ». [رواه مسلم]

(الله تعالی دستش را هنگام شب می گشاید تا توبه‌ی گناهکار روز را بپذیرد و دستش را در روز می گشاید تا توبه‌ی گناهکار شب را قبول کند، تا زمانی که خورشید از مغرب طلوع نکرده باشد).

آیا نمی‌بینی مادر: پروردگار ما در هر روز دوبار دستهایش را به سویت دراز می‌کند و تو دستانت را مشت می‌کنی و برای توبه به سوی او نمی‌گشایی!

چشمان مادر پر از اشک شد

فاطمه به سخنانش ادامه داد و بر شور آن افزود: ازعاقبتت می‌ترسم وقتی می‌بینم که نماز نمی‌خوانی، در حالی که اولین محاسبه‌ی تو در روز قیامت از نماز است

غم می.خورم هر وقت تو را می بینم که بدون حجابی که الله تو را به آن امر نموده از خانه خارج می‌شوی

آیا تو از کار من با زن همسایه شرمنده نشدی…

من نیز مادرم، در مقابل دوستانم شرمنده می‌شوم، وقتی که درباره‌ی بی‌حجابی تو از من سوال می‌کنند در حالی که خود من محجبه هستم!..

اشک توبه بر گونه های مادر جاری گشت… دختر نیز با اشکهایش او را همراهی نمود

فاطمه به سوی مادرش رفت و او را با دلسوزی در آغوش گرفت.

مادر تکرار می کرد: پروردگارا توبه کردم… پروردگارا توبه کردم..

برادران و خواهران من

الله عزوجل می فرماید:

{و من یغفر الذنوب إلا الله}

«و کیست به جز الله که گناهان را بیامرزد؟»

یقینا الله اکنون تو و آنچه در قلبت می‌گذرد را می‌بیند و منتظر توبه‌ات است ، پس کاری کن که دوستدارت الله تو را در حال توبه ببیند.

چه بسا این داستان عبرت انگیز دری به سوی دعوت به توبه باشد.

وصلى الله وسلم على نبینا محمد وعلى آله وصحبه وسلم.

نوشته شده توسط مجید در 12:37 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم فروردین 1389

کما تدین تدان

این داستان واقعی از شیخ محمد صالح المنجد برای شما به اختصار نقل می کنم

::

مادر می گوید دیدم فرزندم نقاشی می کشد جلو رفتم دیدم چندتا دایره با یک مربع کشیده

پرسیدم دایره ها چیست؟ گفت خانه ی آینده ی من

گفتم پس این مربعی که کنار و حاشیه کشیدی چیه؟

گفت خونه ی تو وقتی بزرگ شدی

گفتم چرا: گفت همانطوری که پدر بزرگ را گوشه ای نشوندی

مادر گریه کرد و سریع رفت پدر بزرگ را به بهترین اتاق منتقل کرد

نزدیک ظهر مثل همیشه شوهرش امد و تعجب کرد مادر ماجرا را برایش تعریف کرد و داستانهای عجیبتری هست که چشم خودم دیدم و مجال ذکر کردن انها نیست

""""کما تدین تدان""""

""در ضمن اشکالات ادبی و املایی را به بزرگی خودتون ببخشید که هوا سخت بارانی است""

نوشته شده توسط مجید در 11:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام بهمن 1388

خراشهاي عشق

خراشهاي عشق

چند سال پيش در يك روز گرم تابستان ّپسر كوچكي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت .

مادرش از پنجره  نگاهش مي كرد و از شادي كودكش لذت مي برد . مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي پسرش شنا مي كرد.

مادر وحشت زده به سمت دريا چه دويد  و با فريادش پسرش را صدا زد.پسر سر را برگرداند و لي ديگه دير شده بود.

تمساح با يك چرخش پاهاي كودك را  گرفت تا زير آب بكشد مادر از راه رسيد و از روي اسكله بازوي پسرش را گرفت . تمساح پسر را با قدرت مي كشيد ولي عشق مادر به او آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.كشاورزي كه در حال عبور از آنحوالي بود ، صداي فرياد مادر را شنيد ،به طرف آنها دويد و با چنگك محكم بر سر تمساح زد و او را فراري داد

پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا كند.پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه با كودك مصاحبه مي كرد از او خواست تا جاي زخم هايش را نشان دهد.پسر شلوارش را كنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد،سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت::""اين زخم ها را دوست دارم ،اين ها خراشهاي عشق مادرم هستند.""

گاهي مثل يك كودك قدر شناس

خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده

خواهي ديد چه قدر دوست داشتني هستند.

نوشته شده توسط مجید در 21:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388

خودت را محروم نکن

بسم الله الرحمن الرحیم

دوستاني كه به وبلاگم سر مي زنين از اينكه دير كردم به بزرگي خودتون ببخشيد اما

 امروز مي خواهم داستاني را براي شما نقل كنم  كه از شيخ علي آل یاسین  خطيب ماهر و مشفقي دلسوز  شنيدم

اين داستان واقعي در مورد جواني است كه به نفس خود فرصت داد برعكس خيلي ها كه خود را محروم مي كنند

خود را از نعمت هدايت " نه بلكه بگو از نعمت سعادت محروم ميكنند سعادت دنيا و آخرت

بهش نوار اسلامي هديه ميدي ميگه دارم اگه كسي خواست او را نصيحت كند ميگه برو بابا بيكاري

بر گرديم به موضوع اين جوان  هر هديه اي را كه بهش مي دادند مثل نوار اسلامي يا دفترچه ي اسلامي قبول مي كرد گرچه گوش نمي داد و نمي خوند

نوارها را در ماشين خود مي گذاشت . تا اينكه روزي  قصد سفر مي كنه او هميشه ترانه و اهنگهاي مسخره گوش  ميداد  همه تكراري شدن براش  به خودش گفت چرا من اين نوارها را گوش نميدم گوش بدم ببينم اين بيكارها اين عقب افتاده ها چه مي گن ((تعبير بعضي ها ))نوار را برداشت هواي نفس به سراغش آمد جنگ شروع شد بين نفس اماره و لوامه گوش بدم يا نه بالاخره نوار را گذاشت و شنيد نوار اولي تموم شد ديد كه هيچ چيز بدي نيست ديد كه فقط براي خود انسان مفيد است ضرري ندارد نوار دومي را به سرعت برداشت و گوش كرد اينجا بود كه  فهميد زندگي چيست اينجا بود كه اشك جاري شد در بين راه منصرف شد و برگشت به ديار خود  و جهت زندگي  خودش را عوض كرد فهميد راه اولش به تركستان است  و الان از دعاه است

و تو اي برادر خواهر و اول خود من شما را به دادن فرصت به  نفس خود توصيه مي كنم و محروم نكردن نفس خود  از نعمت هايي بهشتي كه در انتظار ماست…….

نوشته شده توسط مجید در 11:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388

حكايت بسيار جذاب گروه 99

پادشاهي که يک کشور بزرگ را حکومت مي کرد، باز هم از زندگي خود راضي نبود؛اما خود نيز علت را نمي دانست.
روزي پادشاه در کاخ امپراتوري قدم مي زد. هنگامي که از آشپزخانه عبور مي کرد، صداي ترانه اي را شنيد. به دنبال صدا، پادشاه متوجه يک آشپز شد که روي صورتش برق سعادت و شادي ديده مي شد. پادشاه بسيار تعجب کرد و از آشپز پرسيد: ‘چرا اينقدر شاد هستي؟’ آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط يک آشپز هستم، اما تلاش مي کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه اي حصيري تهيه کرده ايم و به اندازه کافي خوراک و پوشاک داريم. بدين سبب من راضي و خوشحال هستم…’
پس از شنيدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزير در اين مورد صحبت کرد. نخست وزير به پادشاه گفت : ‘قربان، اين آشپز هنوز عضو گروه 99 نيست!!! اگر او به اين گروه نپيوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبيني است.’ پادشاه با تعجب پرسيد: ‘گروه 99 چيست؟؟؟’ نخست وزير جواب داد: ‘اگر مي خواهيد بدانيد که گروه 99 چيست، بايد اين کار را انجام دهيد: يک کيسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذاريد. به زودي خواهيد فهميد که گروه 99 چيست!!!’
پادشاه بر اساس حرف هاي نخست وزير فرمان داد يک کيسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کيسه را ديد. با تعجب کيسه را به اتاق برد و باز کرد. با ديدن سکه هاي طلايي ابتدا متعجب شد و سپس از شادي آشفته و شوريده گشت. آشپز سکه هاي طلايي را روي ميز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهي رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولي واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نيست!!! فکر کرد که يک سکه ديگر کجاست و شروع به جستجوي سکه صدم کرد. اتاق ها و حتي حياط را زير و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و نااميد به اين کار خاتمه داد!!! آشپز بسيار دل شکسته شد و تصميم گرفت از فردا بسيار تلاش کند تا يک سکه طلايي ديگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به يکصد سکه طلا برساند. تا ديروقت کار کرد. به همين دليل صبح روز بعد ديرتر از خواب بيدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وي را بيدار نکرده اند!!! آشپز ديگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمي خواند , او فقط تا حد توان کار مي کرد!!! پادشاه نمي دانست که چرا اين کيسه چنين بلايي برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزير پرسيد.
نخست وزير جواب داد: ‘قربان، حالا اين آشپز رسماً به عضويت گروه 99 درآمد!!!
اعضاي گروه 99 چنين افرادي هستند: آنان زياد دارند اما راضي نيستند
منبع: داستان‌هاي عبرت‌انگيز
نوشته شده توسط مجید در 19:54 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم آذر 1388

هر چه کنی به خود کنی (

تويك جرعه محبت يك دريا حمايت
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.
روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند.
بطور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست کرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.
پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟»
دختر پاسخ داد: «چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.»
پسرك گفت: «پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم.»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.
از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چيزي نوشت. آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.
آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است.»
نوشته شده توسط مجید در 18:47 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم آذر 1388

باور ندارم‎، چون نمي‎بينم

باور ندارم‎، چون نمي‎بينم



در زمان‎هاي دور، كشاورزي با ايمان و درستكار در مزرعه‎اش زندگي مي‎كرد. او تمام روز روي‎ مزرعه‎اش كار مي‎كرد و زندگي‎اش را از راه حلال مي‎گذراند. او هميشه سر وقت‎، نماز مي‎خواند و خداوند را عبادت مي‎كرد. روزي از جاده‎اي مي‎گذشت كه ناگهان مرد بيماري را گوشه جاده ديد. او مرد را به خانه‎اش برد و با دلسوزي از او پرستاري كرد. صبح روز بعد، مرد كشاورز براي خواندن نماز صبح از خواب بيدار شد و مرد بيمار را بيدار كرد تا نمازش را بخواند، ولي او گفت دوست ندارد نماز بخواند، چون خداوند را نمي‎بينند و نمي‎تواند چيزي را كه نمي‎بيند عبادت كند. كشاورز چيزي نگفت و به‎ خواندن نماز مشغول شد.

چند روز بعد، حال مرد خوب شد. مرد كشاورز تا مسيري همراه او شد تا بتواند به خانه‎اش برسد. در ميان راه‎، ناگهان جاي پاهايي را ديدند و مرد به كشاورز گفت‎: «اين‎ها جاي پاهاي يك ببر هستند».

كشاورز فكري كرد و گفت‎: «نمي‎توانم باور كنم‎، چون ببري را در اين حوالي نمي‎بينم‎!»
مرد با تعجب گفت‎: «تو ديگر چه آدمي هستي‎؟ اين جاي پاها كافي نيستند تا باور كني كه ببري از اين‎ مسير عبور كرده است‎؟»

كشاورز گفت‎: «ببين برادر، وقتي اين جاي پاها را مي‎بيني‎، باور مي‎كني كه ببري از اينجا عبور كرده‎ است‎. پس چطور با ديدن خورشيد عالمتاب‎، ماه‎، گل‎ها و گياهان زيبا و عطرافشان‎، درختان سر به فلك‎ كشيده و اين همه نعمت در اطرافت‎، باور نمي‎كني كه خدايي وجود دارد كه آن‎ها را آفريده است‎؟»

مرد فكري كرد و گفت‎: «حق با تواست‎! ما نمي‎توانيم خداوند را با چشمان خود ببينيم ولي مي‎توانيم‎ از روي نعمت‎هاي سرشاري كه آفريده است به وجود او پي ببريم‎».
نوشته شده توسط مجید در 20:34 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر